يحيى دولت آبادى
316
حيات يحيى ( فارسى )
زنهاى آنخانه و اطفال گريهوزارى ميكنند هرچه ميخواهم آنها را آرام كنم نميشود پىدرپى خبر ميرسد كه فلان را كشتند فلان را گرفتند خون از ديدهء دل من جارى است صداى ضجه و ناله و همهمه به آسمان ميرود اين حال من اكنون برويم بر سر واقعهء جنگ و احوال برادران و بقيه شرححال نگارنده را در فصل چهلم خواهيد خواند .